X
تبلیغات
در من کسی آهسته می گرید

در من کسی آهسته می گرید
.....
آخرين مطالب
لینک دوستان
چون باد میدوم عقب چشم های تو

عمرم گذشت در طلب چشم های تو

دل کنده ام ز روز و تماشای آفتاب

از بس که دیدنی است شب چشم های تو

از کج سلیقگی است نشستن کنار جوی

تا می توان نشست لب چشم های تو

من لاابالی ام ز چه رو هم سخن شوم؟

با مردمان با ادب چشم های تو

آه ای طبیب من چه کند درد خویش را؟

بیمار مبتلا به تب چشم های تو

با اشک خویش نخل تو را آب می دهم

تا فصل چیدن رطب چشم های تو

[ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ] [ 22:51 ] [ امید ]
آنروزها که چشم تو فانوس ایل بود

دستان من به دامان پاکت دخیل بود

در انزوای تلخ خودم می سرودمت

حتی غمت برای سرودن دلیل بود

پرواز می سرودم و افسوس سهم من

از آسمان و آیینه یک مستطیل بود

یک مستطیل تنگ و دلی بی قرار کوچ

سوغات عشق پاک تو از این قبیل بود

دریا وش از حوالی من می گذشتی و...

موج عطش به جانب روحم گسیل بود

می خواستم بنوشمت اما خدا نخواست

او هم شبیه مردم دنیا بخیل بود

اما نه ! من چرا به خدا گیر می دهم

چشم تو درد تک تک مردان ایل بود.

 

محمدعلی عابدینی ( تا متروکه ترین شهر)

[ جمعه بیست و یکم تیر 1387 ] [ 23:39 ] [ امید ]
این نیمه شبی باز مرا می خواند

بن بست غزل گون خیالت گل من

انگار تو از حال و هواهای قدیم

راحت شده ای خوشا به حالت گل من

من مثل گذشته ها پر از ایمانم

ایمان به تو و عشق زلالت گل من

این است که تا روز ابد می میرم

در حسرت آغوش محالت گل من

تا پیش خدا پریدم اما نرسید

دستم به تو و عروج بالت گل من

من بودم و احساسم و یک دفتر شعر

آن دفتر شعر هم حلالت گل من

باشد تو برو خدا کند خوش باشی

با مرد خیال های کالت گل من

او محو شود من از خدا می خواهم

در صورت ماه و خط و خالت گل من

اما به خدا یاد خدا می ماند

فریاد من و نگاه لالت گل من

 

محمد علی عابدینی(کتاب تا متروکه ترین شهر)

[ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ] [ 12:26 ] [ امید ]
نفسم روبه خلاصی ست هوا کم دارم

                             عقده بسیار ولی عقده گشا کم دارم

هوسم هست که مانند تو باشم سخت است

                             دوست دارم بدوم مثل تو ـ پا کم دارم

خویش را هرچه که در آینه می آرایم

                             باز از چهره زیبای شما کم دارم

تو در اندیشه من قدر فراوان داری

                              من ولی در دل بی رحم تو جا کم دارم

لقمه ای نان ـ دل عاشق ـ سر سوزن هم ذوق

                             فقط ای مایه امید تو را کم دارم

 

مهدی عابدی

[ شنبه پانزدهم تیر 1387 ] [ 20:19 ] [ امید ]
ز خنده های وقیحانه تان شرر پیداست

                              گریز بایدم از چنگتان خطر پیداست

به گوش خلق رجز بی سبب نمی خوانید

                              ز های و هوی شما عزم دردسر پیداست

قسم که در سرتان قصد باغبانی نیست

                              کز آستین شما دسته تبر پیداست

چه سود جامه بیچارگی به تن کردن؟

                             ز چاک خرقه تان کیسه های زر پیداست

مجال باورمان نیست آدمی باشید

                            شما و نسبتتان با بنی بشر؟ پیداست

گریزگاه ـ نهان در هوای برفی نیست

                          که هر طرف بروی رد رهگذر پیداست

به عزم سست در این جاده گام نتوان زد

                          که از درازی ره سختی سفر پیداست

حدیث ظلم شما تا ابد در اشعارم

                          چو دشنه ای که فرو رفته در جگر پیداست

 

مهدی عابدی ( کتاب: از تو تنها همین)

[ جمعه چهاردهم تیر 1387 ] [ 19:50 ] [ امید ]
حرکت قدم هایت تنم را به لرزه در می آورد و

صدای طنین اندازت مرا محو می کند

دستان نوازشگرت از عشق سیرابم می کند

و نگاه پر سخاوتت کوچکم می کند

ندیدنت دیدنت را آرزو می کند

چشم هایم در حسرت دیدارت مانده .......................

[ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 ] [ 10:39 ] [ امید ]

 مادر جون روحت شاد.

این متنو پایین رو از وبلاگ مادر کپی کردم(قشنگترین وپر دردترین متنی که تو عمرم خوندم)

میخوام یه تراژدی خوشگل واسه همه درست کنم.یه روز تاریخی روزی که همه تااخر عمر یادشون بمونه

پس منم مثل مادر می نویسم:

چند روزدیگر رفته ام

قصه‌ را كه‌ مي‌داني! قصه‌ مرغان‌ و كوه‌ قاف‌ را ، قصه‌ رفتن‌ و آن‌ هفت‌ وادي‌ صعب‌ را، قصه‌ سيمرغ‌ و آينه‌ را ؟ قصه‌ نيست ؛ حكايت‌ تقدير است‌ كه‌ بر پيشاني‌ام‌ نوشته‌اند . هزار سال‌ است‌ كه‌ تقدير را تأ‌خير مي‌كنم . اما چه‌ كنم‌ با هدهد ، هدهدي‌ كه‌ از عهد سليمان‌ تا امروز هر بامداد صدايم‌ مي‌زند ؛ و من‌ همان‌ گنجشك‌ كوچك‌ عذرخواهم‌ كه‌ هر روز بهانه‌اي‌ مي‌آورد ، بهانه‌هاي‌ كوچك‌ بيمقدار .

تنم‌ نازك‌ است‌ و بال‌هايم‌ نحيف . من‌ از راه‌ سخت‌ و سنگ‌ و سنگلاخ‌ مي‌ترسم .من‌ از گم‌ شدن ، من‌ از تشنگي ، من‌ از تاريك‌ و دور واهمه‌ دارم .

گفتي‌ قرار است‌ بال‌هايمان‌ را توي‌ حوض‌ داغ‌ خورشيد بشوييم ؟ گفتي‌ كه‌ اين‌ تازه‌ اول‌ قصه‌ است ؟ گفتي‌ كه‌ بعد نوبت‌ معرفت‌ است‌ و توحيد ؟ گفتي‌ كه‌ حيرت ، بار درخت‌ توحيد است ؟ گفتي‌ بي‌ نيازي ... ؟ گفتي‌ كه‌ فقر ... ؟ گفتي‌ كه‌ آخرش‌ محو است‌ و عدم ..... ؟

آي‌ هدهد ! آي‌ هدهد ! بايست ؛ نه ، من‌ طاقتش‌ را ندارم .

 حق‌ با هدهد است‌ كه‌ مي‌گفت : رفتن‌ زيباتر است ، ماندن‌ شكوهي‌ ندارد ؛ آن‌ هم‌ پشت‌ اين‌ سنگريزه‌هاي‌ طلب .

گيرم‌ كه‌ ماندم‌ و باز بال‌بال‌ زدم ، توي‌ خاك‌ و خاطره ، توي‌ گذشته‌ و گل . گيرم‌ كه‌ بالم‌ را هزار سال‌ ديگر هم‌ بسته‌ نگه‌ داشتم . بالهاي‌ بسته‌ اما طعم‌ اوج‌ را كي‌ خواهد چشيد ؟

مي‌روم ، بايد رفت ؛ در خون‌ تپيده‌ و پرپر . سيمرغ ، مرغان‌ را در خون‌ تپيده‌ دوست‌تر دارد . هدهد بود كه‌ اين‌ را به‌ من‌ گفت .

راستي ، اگر ديگر نيامدم ، يعني‌ كه‌ آتش‌ گرفته‌ام ؛ يعني‌ كه‌ شعله‌ورم ! يعني‌ سوختم ؛ يعني‌ خاكسترم‌ را هم‌ باد برده‌ است .

مي‌روم‌ اما هر جا كه‌ رسيدم ، پري‌ به‌ يادگار برايت‌ خواهم‌ گذاشت . مي‌دانم ، اين‌ بیشترین شرط‌ جوانمردي‌ است .

بدرود ، رفيق‌ روزهاي‌ بي‌قراري‌ام ! قرارمان‌ اما در حوالي‌ قاف ، پشت‌ آشيانه‌ سيمرغ ، آنجا كه‌ جز بال‌ و پر سوخته ، نشاني‌ ندارد ....

[ دوشنبه دهم تیر 1387 ] [ 1:58 ] [ امید ]
 

ديگر خسته شدم .ديگرپنجه هايم فرسوده است از بس بيهوده بر ديوار سياه  زندگي پنجه کشيدم  بالهايم

 

ازپرگشودنهاي پوچ بربام کلبه هاي

 

که خالي ازمحبت بود خسته است .ما انسانها تا چه اندازه اي به خود فريبي عادت کرديم .شادي از زندگي من

 

گريخته است بهاران از دشت من گريخته است

 

اطراف خود بهرچه مي نگرم سياه است وبه هر کجا نگاه مي کنم تنهايي است .کاش تو مي توانستي همراه من

 

 در اين شبيه هاي سياه وتنهايي باشي.

 

کاش قادر بودي از وحشتم بکاهي وبه قلب سردم گرمي بخشي،اما.ديگر اميدي ندارم ومي خواهم از اين دنياي

 

 بيهوده سفر کنم

[ یکشنبه نهم تیر 1387 ] [ 19:29 ] [ امید ]

غم من کهنه است
من از بی وفایی رنحیده ام
من از تنهاشدن در آن ایام!سخت رنجیده ام
من از حیله و فریب بسیار رنجیده ام
!چرا به روی خودش هم نمی آورد
مرا با چه دردی رها کرد
دیگه فرقی نداره بودن او
من سخت آزرده ام
باخاطراتی تلخ و شیرین از او جدا شدم
با قلبی زخمی رهایش کردم
..........و به خدا سپردمش

[ شنبه هشتم تیر 1387 ] [ 10:48 ] [ امید ]

هرگز نمی نالم


نه،من هرگز نمی نالم


قرن ها نالیدن بس است


می خواهم فریاد کنم


اگر نتوانم سکوت می کنم


خاموش مردن بهتر از نالیدن است.

 

 

 

 

بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد

     در سكوتي تلخ

             دست سردم

                  گرمي دست تو را احساس مي دارد

 در حباب اشك

           ديدگانم لحظه ديدار مي بيند

آتشين لبهايم

             از باغ لبانت بوسه مي چيند

                      مژه بر هم مي زنم ، افسوس

بار ديگر خواب مي بينم

         بر حرير آرزوها

                       مي نويسم :

                             عشق من برگرد

                        بي تو از دنيا گريزانم

         بي تو از اندوه می ميرم 

  ادمها که در ساحل نشسته شادوخندانید  یک

                                                نفر در اب دارد می سپارد جان

 

[ شنبه هشتم تیر 1387 ] [ 1:54 ] [ امید ]

من به تنهائی خود ميمانم , من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی , گيسوان تو بيادم مي آيد . تو تماشا کن که بهاری ديگر پاورچين پاورچين از دل تاريکی می گذرد و تو در خوابی و پرستوها خوابند و تو می انديشی به بهاری ديگر و به ياری ديگر .

حيف اما من و تو دور از هم ميپوسيم . غمم از وحشت پوسيدن نيست غمم از زيستن بی تو در اين لحظه پر مهر دلهره است . ديگر از من با خاک شدن راهی نيست . از اين صحرا از اين دريا پر خواهم زد ؛ خواهم مرد . و غم تـــــو , اين غم شيرين را با خود خواهم برد ./

 

 

شريعتي:دنيا را بد ساخته اند......... کسي را که دوست داري،تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است . زندگي يعني اين

[ جمعه هفتم تیر 1387 ] [ 1:15 ] [ امید ]

گلایه از تو ندارم غروب غمگینم

تمام حس بدی ها سکوت سنگینم !!

تمام من که بدون تو اوج عریانی است

لباس کهنه ی من شد نمای رنگینم

سترگ اشکهای من اینجا که می چکد آرام

گرفته تا به دم صبح شام ننگینم

و باز بغض ترک خورده روبرو افتاد

در این فضای که لرزید های غمگینم

شبیه بهت غروب است آخر شعرم

طلوع خسته ی بودن ! غروب غمگینم !

[ پنجشنبه ششم تیر 1387 ] [ 22:41 ] [ امید ]

من مردم ، بی آنکه کسی بداند هنوز زنده ام ! هنوز هوس لحظه های بارانی را در خود زنده نگه می دارم و خستگی ممتد اين نفس را در لحظه تکرار می کنم اين منم بی وسوسهء هيچ يادِ زنده ای ! بی بهانه، می روم تا قصهء آخرين شب ديدار می بوسم بهانهء روزهای با تو بودن را تو کجايی در اين فراموشی ؟! من مردم بی آنکه کسی بداند هنوز زنده ام !

 

 

 

در خلوت روشن با تو گریسته ام ,

برای خاطر زندگان.

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام ,

زیباترینٍ سرودها را ....

زیرا که مردگان این سال , عاشقترین زندگان بوده اند .

[ چهارشنبه پنجم تیر 1387 ] [ 22:41 ] [ امید ]

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگ نامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یومن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو

غزلم شوروحال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است

معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلا" کدام احمق از این عشق راضی است!!!!!!؟؟؟؟

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذارصادقانه بگویم که خسته ام

بیذارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارن تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرگ بجز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما می رویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هر که به ما نقد مخیر است

ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما می رویم مقصدمان نا مشخص است

هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفتند امیران قافله

ما مانده ایم قافله پیران قافله

این جاده گرچه باب من پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بردرب آفتاب پی باج می رویم

ما هم بدون بال به معراج می رویم

[ سه شنبه چهارم تیر 1387 ] [ 22:5 ] [ امید ]

مادر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم؟؟؟یعنی باید بهش بگم روزت مبارک؟؟؟؟؟؟؟هه هه هه هه هه

مادر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!شایدم؟...................................؟

اه اصلا نمیخوام به هیچی فکرکنم.

زندگی دیگه بسه

 

 

[ سه شنبه چهارم تیر 1387 ] [ 14:24 ] [ امید ]

خسته ام خدا خسته ام!

ای خدااااااااااااااااااااااااااااا دیگه بسه.....کم اوردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ سه شنبه چهارم تیر 1387 ] [ 14:17 ] [ امید ]
درباره وبلاگ

رانده يي سبکبال با جنون پرواز








برای آن عاشق بیدلی مینویسم که حرمت اشکهایم را ندانست

برای آن مینویسم که معنای انتظار را ندانست

چه روز ها و شب هایی که با یادش سپری کردم

برای آن مینویسم که روزی دلش مهربان بود

مینویسم تا بداند که دل شکستن هنر نیست

نه دگر نگاهم را برایش هدیه میکنم

و نه دیگر دم از فاصله ها میزنم

و نه با شعر هایم دلتنگی ها را فریاد میزنم

مینویسم شاید نا مهربانی هایش را باور کند
امکانات وب